میگفت دعا کنید من شهید شوم
سال ۸۵ یکی از برادرانم در یک تصادف از دست رفت. وقت تشییعش امید گفت: انسیه جان، میبینی برادرمان را روی دست میبرند؟ یک روزی هم من را میبرند! گفتم این حرفا چیست که میزنی؟! گفت حالا میبینی... روز تشییع پیکر برادر شهیدم، خیلیها آمده بودند. من همراه با دخترهای شهید پشت پیکر حرکت میکردیم از معراج شهدا تا مزارش در گلزار. نگاه به تابوت میکردم و مردمی که او را روی دست گرفته بودند. یاد حرفهایش افتادم که میگفت: «یک روزی من را هم روی دست میبرند...»