Loading...
خبرنگار، شاعر و مرد عینکی

شاعری در میدانچه‌ای که مردم جمع شده‌اند، بدون اعتنا به دیگران با عجله خود را بالای پله‌های نردبان می‌رساند و مشتش را بالا برده، در‌حالی‌که بادی به غبغب دارد، با صدای بلند فریاد می‌کشد.

شاعری در میدانچه‌ای که مردم جمع شده‌اند، بدون اعتنا به دیگران با عجله خود را بالای پله‌های نردبان می‌رساند و مشتش را بالا برده، در‌حالی‌که بادی به غبغب دارد، با صدای بلند فریاد می‌کشد.

شاعر: فریاد، فریاد،... فریاد خشک، گرچه گرفته گلوی من... . من شکست نمی‌خورم، من به راه خودم ایمان دارم.

اخبار مرتبط