پیرمرد، چشم ما بود
۲۲سال پیش، برای نماز به مسجد امام خمینی(ره) در پل حاجی پیشوا میرفتم؛ مسجدی که پناه دلهای بیقرار ما بود. ایام سوگواری سالار شهیدان کربلا بود و هوا در لفافهای از مه غم، پیچیده. پس از نماز، پیرمردی که عبایی خاکخورده بر دوش داشت، آرام از جا برخاست و صدایش، مثل چراغی کمنور اما جاندار، در شبستان روشن شد: «بیش از این بابا دلم را خون مکن / زاده لیلا مرا مجنون مکن»











