جنگیدن برای زنده ماندن آخرخطیهای کارتنخوابی!
دکهدار، لیوان چای را داد دست داوود و داوود، چای داغ را یک جا سر کشید. حنجرهای که از سرما سوخته بود، داغی چای را درک نمیکرد. آستین نازک بادگیرش را بالا زد و خالکوبی سبز رنگ روی استخوان مچش را نشانم داد. «هر وقت با من کار داشتی، بیا پشت پاسگاه، بگو با داوود خالدار کار دارم.»











