دنیایی میان چهار ضلع یک تخت
امروز توفیق شد از یکی از مراکز نگهداری معلولین دیدن کردم.بازدید از کسانی که تمام دنیایشان به سقف یک اتاق و سپیدی یک تخت محدود شده، تجربهای است که بندبند وجود آدم را به لرزه میاندازد. این رویارویی، همزمان هم دردناک است و هم صیقلدهنده روح.
این یک دلنوشته صمیمانه و عمیق، تقدیم به همه کسانی که با قلبی آکنده از مهر به دیدار این عزیزان میروند:
امروز نگاهم در نقطهای مات ماند که تا پیش از این، شاید تنها از کنارش عبور کرده بودم. امروز فهمیدم دنیا همیشه به وسعت جادهها و آسمانهای دور نیست؛ گاهی تمامِ دنیای یک انسان، به چهار ضلع سرد یک تخت و سقفی که سالهاست تنها منظرهی چشمان اوست، خلاصه میشود.
دیدنِ عزیزانی که غبارِ تقدیر، پرواز را از آنها گرفته و بر بسترِ صبر نشانده، دلم را به لرزه انداخت. با خودم گفتم: خدایا! در پسِ این سکوتهای طولانی، چه فریادهایی نهفته است؟ در پسِ این لبخندهای بیرمق، چه کوهی از استقامت ایستاده؟
ما که برای هر گرهِ کوچک در کارمان، آسمان و زمین را به هم میدوزیم، چقدر در برابر عظمتِ این صبوریِ محض، کوچکیم. آنها فرشتگانی هستند که روی زمین، در کالبدی محدود، درسِ «بودن» و «تاب آوردن» میدهند؛ بیآنکه کلامی بگویند.
از آن اتاق که بیرون آمدم، انگار بخشی از وجودم را جا گذاشتم. حالا میدانم که «قدرت»، در بازوانِ توانا نیست؛ قدرت واقعی در چشمانِ خستهی کسی است که تمامِ دردِ عالم را بر دوش میکشد و هنوز، بویِ انسانیت میدهد.
ای کاش دستهایمان واسطهای باشند برای لمسِ تنهاییشان، و قلبهایمان آینهای برای بازتابِ صبرِ بیکرانهشان. خدایا! به ما چشمی بده که این «ساکنانِ صبورِ تختها» را همیشه ببیند و قلبی که هرگز فراموششان نکند.
گاهی این ملاقاتها تلنگری است تا یادمان بماند که زندگی با تمام سختیهایش، هنوز هم نعمتهای پنهانی دارد که ما به آنها عادت کردهایم.








