ماجرای ارادت دختر ناخنبلند
گوشهای از میدان انقلاب نشستم. سرم را انداخته بودم پایین و اشک میریختم و توی دلم با آقا صحبت میکردم. انگار آقا خودش دستم را گرفته بود و برده بود جلوی دختر ناخن بلند تا برای بار هزارم به من بفهماند اگر میخواهم حسابوکتاب دینداری را بفهمم باید به همه چیز با عینک دیگری نگاه کنم.










