صحبتها و صلابت عمه نگذاشت تا صبح خوابم ببرد
روی تخته شاسی نوشته بود شهید حیدر صلاحی. زن با صدای بلند ناله میکرد: «من عمه این پسر قشنگم. داداشم چند ماهه شبها، کنار قبر پسرش میخوابه. همهٔ موهاش سفید شده. بهم گفته روزی که مردم، روی سنگ قبرم بنویسید... نهم اسفند مرد. زنداداشم هم کلاً ازدسترفته.»










