پیرپسر؛ قیصری که کتاب هم میخواند!
پیرپسر در بهترین حالت نمادین خود، قیصری است که کتاب میخواند و از تکلم و تلفظ لاتی فاصله میگیرد و به جای انتقام ناموس، در پی نجات برادر است، اما چاقو از دستش نمیافتد یا به عبارت بهتر هنوز چاقو از دستش نیفتاده است.
پیرپسر هرگز اندازه سر و صداها و جنجالهای پیرامونش نیست. حداکثر یک محصول متوسط است که به سختی بتواند در لیست فیلمهای ماندگار سینمای ایران جایی پیدا کند. هر چند ایده «پدرکُشی یا شکستن اسطوره پدر» فیلم و البته بازی درخشان و به یادماندنی حسن پورشیرازی آن را تا اندازهای نجات میدهد و از غلتیدن به ورطه نابودی میرهاند، اما نماهای طولانی مثل بحث سه نفره پدر و دو پسر درباره ترامپ و هیتلر و یا معرفی بیشتر شخصیت علی در شهر کتاب و آن حضور زیرزمینی در محفلهای هنری و بازی مصنوعی و عصاقورتداده حامد بهداد نفس فیلم را میگیرد و مانع از دل دادن تمام و کمال تماشاگر میشود و مدام او را روی صندلی سالنهای سینما از این ور به آن ور میکند. طولانی شدن این صحنهها گاه بهقدری حوصله سربر است که تماشاگر چشم از پرده سینما بر میدارد، سراغ گوشیاش میرود و فقط دیالوگها را گوش میدهد؛ گویی مشغول گوش دادن پادکست است و نه دیدن یک فیلم آن هم در سینما!
علاوه بر اینها، پیرپسر فیلمی نمادین و قابل تاویل است؛ از نام غلام باستانی گرفته تا پرده سهرابکشی؛ آن تابه با سه سوسیس در حال سرخ شدن هنگام ورود زن به خانه تا چرک و تعفنی که پدر بالا میآورد و میمالد به سر و روی پسر... تلاش برای شکستن اسطوره پدر که در وجه نمادین و قابل تاویلش میتوان آن را تلاشی پررنج، خونین و پردردسر برای شکستن سیطره حاکمیت تام و تمام دانست، قابل ستایش و تحسین است، اما پیرپسر در نمایش شخصیت زن عقبافتاده و تکراری و گرفتار قرائتهای همیشگی است و همچنان پازل را برای ترسیم شخصیت رعنا و آن زن دیگر در شهرکتاب به گونهای میچیند که انگشت اتهام در نهایت به سوی آنها بازگردد و از زبان علی که از قضا شخصیت روشنفکر ماجراست، میگوید «شما زنها همهتون شبیه به همین»؛ همیشه پای یک زن درمیان است!